یکی از بزرگان عرب برای مهمانی نزد امام حسن مجتبی علیه السلام رفت و موقعی که سفره پهن کردند تا شام بخورند،یک دفعه مرد اظهار غصه و ناراحتی کرد و گفت: من چیزی نمیخورم.امام حسن-علیه السلام- به او فرمود: چرا چیزی نمیخوری؟آن مرد عرض کرد: ساعتی قبل فقیری را دیدم اکنون که چشمم به غذا میافتد به یاد آن فقیر افتادم و دلم سوخت.من نمیتوانم چیزی بخورم مگر اینکه شما دستور بدهید مقداری از این غذا را برای آن فقیر ببرند.امام حسن-علیه السلام- فرمود: آن فقیر کیست؟مرد عرض کرد: ساعتی قبل که برای نماز به مسجد رفته بودم،مرد فقیری را دیدم که نماز میخواند. بعد از این که وی از نماز فارغ شد،دستمالش را باز کرد تا
در کربلای معلّی یکی از علما که به علوم غریبه آگاهی داشته است، تصمیم میگیرد که به وسیله علم جفر خود را به امام عصر ساند، در نتیجه در داخل یکی ازغرفه های صحن امام حسین (سلاماللهعلیه) به محاسبات این علم میپردازد. پاسخی که دریافت میدارد این بوده است که امام داخل صحن با پیرمردی قفلساز در حال صحبت هستند و گل میگویند و گل میشنوند.
تردید میکند مبادا فلان قسمت از برنامه را اشتباه کرده باشم. بار دوم و سوم نیز حساب میکند و نتیجه همان میشود. در این هنگام عزم خود را بر دیدار جزم میکند که هر چه بادا باد. میبیند آری امام زمان(عج) در همان زاویة صحن که به وسیله آن علم درک کرده است، با آن
برچسب: شهادت, نویسنده: یگانه قنبریپور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 14:01
برای زمینیان باورش سخت است، دیروز برای ایمان اوردن به کتاب الهی و پیامبران اسمانی، امروز برای مردانی که از بین انها عرشی می شوند و چه فردا برای یوم الحسرت کارشان.
خوشا بحال انانکه اطاعت محض ولایت ظاهر باطن عالم هستی و انسان کامل عصر می شوند.گمنام امدن گمنام ماندن و عالم هستی تاب گمنامی انها را نداشت و فریادش را سر داد.((((ای امامزادگان شهر)))))شهادتتان مبارک.
دلنوشته : ناصررضایی
برچسبها: شهدا , شهادت , دلنوشته
برچسب: شهدا, نویسنده: یگانه قنبریپور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 14:01